بابا لنگ دراز Close
تبلیغات در بلاگ اسکای
شنبه 21 اردیبهشت 1387 Date & Time :: 12:39 PM

باز باران می بارد و می رود هنوز، می رود تا جاده های فراموش شده بدانند که هنوز معنای سکوت شب و مهتاب را می فهمد. می رود تا درک کند بخار نفس هایش را که آرام آرام پنهان می شوند و معصومانه می میرند. و تا صدای قدم هایش به گوش خودش، مرحمی باشد برای این همه رویای نیمه شکفته محکوم. این همه نیاز های ارغوانی مات که به جان سردش تباه گشت.

 

نه، نمرده ام هنوز.

می خوانم، پشت حصارها، خدای هست!

می دانم به تلخی روزهایی که رفت؛

باشد بهانه اشک های بی همنوای من.

و چه باقی ماند از آن چشمان قهوه ای سوخته و آتشی که میانشان بود جز همین پنهان ماندن پشت گیسوانی که بی تردید مدفنی شده اند برای اشکهای بی پناه. مدتهاست کسی نمی داند از همان چشمان شیفته چیزی نمانده جز نقشی از باران بی گناه.

می شود هنوز لبخند زد به جای خالی خدا. چه باور دلگیری، چه یاد غم انگیزی.

می شود هنوز دستهای مهربانی را دید که آب فرات را حقیر کرد.

می شود هنوز احساس کرد اشک هایی که خواهری برای گم شدن واژه عشق نثار دنیا کرد.

دنیایی که می بینم. دنیایی سرتاسر آمیخته با خون بی گناهانی که تنها یادگاری دلگیر را برای زمین بر جای گذاشتند. چاه آبی که از اشکهای یک مرد سیراب بود ...

و عشقم مرد ...

به جرم همنشینی با آفتاب.

به گناه من.

 

خدا دلم گرفته از این تنهایی که پس از رفتن تو، برایم بر جای ماند. دلم گرفته از این ها که تشنه رویای گمشده خودشان، راهی بی نهایت ها می شوند. دلم گرفته از گم شدن واژه پدری که رفت. دلم گرفته از سوت خمپاره ای که تنها حسرت دیدن مهر را بر دلم گاشت و همین. و به جای ماند تنها لبخند دلسوزانه اش برای من گمشده. برای من فراموش شده.

 

نه نمرده ام هنوز،

اینها همه رویای سوخته من است.

دلم گرفته از علامت های سوالی که در دلم مدفون است.

 

انکار کنم و همین؟

انکار کنم نباید هایی که دلم را آزرد؟

کاش می فهمیدند.

کاش کسی مرحمی بود.

من نمی ترسم اگر کسی از نگاهم بیزار باشد،

نمی ترسم اگر کسی سر به سر دلم بگذارد.

دلم تنگ شده برای همه چیزهایی که حتی ندیدم. پدری که حتی پدرم هم نبود.

چه غربت دلگیری!

پنجشنبه 19 اردیبهشت 1387 Date & Time :: 2:10 PM

این روزا ... راستش دلم خوشه به خاطره ها. خاطره شبای سرد، خاطره همون حیاط خلوت که تمام دنیام شده بود. همون جایی که انگار همه لذتهای دنیا رو با خودش دفن کرد. چه شبای مهتابی بزرگی که نمی دونم چرا همه اش تبدیل شد به یه خواب شیرین که دیگه نیست!؟

این روزا ... عجیب دلم می خواد با کسی حرف بزنم. کسی که ... کسی که نخواد همه اش توبیخم کنه که چرا! چرا! چرا! ... کسی که منو اونقدری دوست نداشته باشه که وقتی گریه می کنم گریه اش بگیره، وقتی بغض می کنم، بغض بکنه یا بر عکس، عصبی بشه!! ... نمی دونم چرا ... چرا ... چرا همه تا حرفای منو می شنون یا می خوان ماست مالی کنن، یا یاد غصه های خودشون میفتن اونوقت این منم که باید دلداریشون بدم، یا محکومم می کنن یا ...

چی به سر ما اومده؟ ... کجای راه رو اشتباه اومدیم؟

چرا همیشه سر همه چیزایی که خوبه، قشنگه، زیباست ... چرا همیشه ما سر این چیزا باید محکوم باشیم به اینکه خودمون رو به خریت بزنیم؟ نفهمیم، بی خیال باشیم، یا به فکر حورالعین بهشتی بیفتیم؟

کفر نمی گم ... خدا، تو میدونی که من چقدر تنهام! تو دیدی!! دیدی که وقتی همه چیز تاریکه من هنوز یه روشنایی تو دلم دارم که می گم خدا ... کمکم کن. و منم دیدم که خدای بزرگ آسمونا چطور اندازه فهم من کوچیک شد، چطور اندازه دید من زیبا شد، چطور اندازه تنهایی من مهربون شد ... ندیدم؟

ولی اینا چی می گن؟ زندگیشون شده سادگی در حد اوسگول شدن. خوب ... نمی خوام. نمی خوام همه جا حسرت چیزایی رو بخورم که باید باشه، اما نیست.

هر روز داغون این زندگیم و تا می خوام برسم به تنفس، یا جناب معظم له دارن از دشمن می گن ( ایشون حرف نزنن هم من می تونم دیگه حدس بزنم چی می خوان بگن )، یا جناب آقای دکتر منتخب مردمی از در و دیوار ( اصل خنده است ) می گن و اینم اخبارشونه « آمریکا با بحران اقتصادی رو به رو شده!! » حالا چی شده، هیچی این بخت برگشته ها نیم درصد تورم داشتن!! آخه بدبختی اینا نیست. بدبختی یه مشت آدم مشنگه که فکر می کنن همه اینا آیه قرآنه یا مثلا الهام شده به یه نفری. باهاشون مصاحبه می کنن می گن : « آره دیگه آمریکا الان داره متوجه می شه اشتباه کرده، ما انقدر پیشرفت کردیم اونا بحران اقتصادی دارند!!!! » جون من حدس بزنید ما چند درصد تورم داریم!!! ( اینو ماشالله همه می فهمن دیگه توضیح نمی خواد )

یادش به خیر یه معلم داشتیم می گفت گوسفندا که پشت سر هم راه می رن فقط نگاه می کنن ببینن نفر جلوشون چی کار می کنه اینام همون کارو می کنن. مثلا ( کاریکاتورشم کشیده بود ) وقتی گوشفند اولی از دره میفته پایین گوسفندای دیگه هم دنبال هم می پرن پایین.

(دیگه ربطشو خودتون متوجه بشین)

خدا اینا چیزایین که دیده می شن. و وجود داره چیزایی که تو دل همه ریشه می کنه و فقط یه آدمای محدودی درک می کنن و بقیه بی خیال می شن.

حالا می فهمم شریعتی کی بوده و چی می گفته!! کاش الانم همچین آدمی بود. تو این کشور این آدما زیادن اما دیده نمی شن. چون همه به جای دیده شدن محکوم می شن.

به این نتیجه می رسم که لابد هر کی ضایع تر لباس بپوشه، همچین خاکی تر باشه ( معنای این یکی از استعاره به منظور مستقیم رسیده، بعضیا از گل و چیزای دیگه هم استفاده می کنن. )، هر چی بیشتر به اوسگولا بیاد، مقام بالاتری می گیره!!

خوب من نمی خوام اینطوری باشم. آدما اگه اینجوری نباشن می رن جهنم؟

... یادم میاد چه لحظه های شیرینی بود وقتی باهاش صحبت می کردم. با هم راه می رفتیم. تو بچگی مون خوش بودیم و فقط به هم می خندیدیم. حالا چی؟ ... رنگ همه چیز عوض شده. حتی اونم دیگه خیلی فرق کرده.

... خیلی تنهام خدا ... خیلی تنها ... و این تنهایی همه اش به خاطر محدودیت هاییه که ایران برام درست کرده. دیگه من گوسفند که نیستم!! همه رو محکوم می کنیم. مسخره می کنیم. نابود می کنیم و نمی بینیم که هر چی می کشیم از آدماییه که دور و برمون وول می خورن. هر چی می کشیم از همین تاریخ لوس و بی مزه خودمونه.

شدیم بازیچه خلیج فارس و خیلی چیزای شبیه این که همین بحران زده ها!!! برامون درست می کنن و حسابی از همه چیز عقب میفتیم. فرقش اینه که قشر روشن فکر ما هم به این چیزا حساسه و اینا هم می رن سر کار.

نمی گم همه ولی عموم مردم کشورمون عوام زاده تشریف دارن و حتی یه لحظه فکر نمی کنن که شاید یه جور دیگه هم باشه، شاید تقصیر خودمون هم باشه. « جور دیگه میگه نداریماااااااااااااا، ... غرب زده بدبخت!!! »

بیچاره من !!! بیچاره امثال من که کم هم نیستن و خر هم نیستن و خیلی هم شعور داریم و خیلی هم هر چی می کشیم از همین می کشیم و ... خدا ... تنهایی چیه؟ هان؟

چکیده:

« مردیم از تنهایی »

چهارشنبه 11 اردیبهشت 1387 Date & Time :: 10:10 AM

می خواره و سرگشته و رندیم و نظر باز 

وان کس که چو ما نیست در این شهر کدام است؟

 

تاریک بود و ندیدی و همین؟

آهای آدمها، شمع دارم اگر برق ها رفته اند!! شمع ناب، سوسوی چراغ نفتی، هیزم مشتعل ... خلاصه می سوزم برای روشنی. می سوزم برای لحظه دوری و نبودن و نیستی و سکوت و غزل های ناب عاشقانه و هجران و دمپایی کهنه، سماور کهنه، آهن آلات، ... خریدارم!!

باور کن به سوز همین گاهواره ها مغز سگ سوت می کشد و بوف کور به همان سبک سر و ته پخش زمین می شود و معتاد درون جوب می شود و بنگی به دیوار می خورد و مست از پشت پله های ترقی راهی بیمارستان می گردد.

تاریک بود و ندیدی و همین؟

نشانت می دهند که خلاف کردن یعنی چه و صد البته شیشه خالی نوشابه یعنی چه ( آن هم از سر بی قواره اش که ... ) !!

از لنگ کفش اشرف خانم که به پهلوی سگ ولگرد خورد و طعنه باران که بر سر موریانه ای می شد تا حالا که با شعله های آتش، سلمانی صلواتی دایر کرده اند و موهای پریشان را می سوزانند، توبیخ نامه ولگردی امضا شد و شب گرد و پیاده رو و ورزشکاری که در هوای خنک قدم می زند، همه و همه به گناه ولگردی سوختند.

بنازم شصت استوار زاده ها را!!

روزی گناه ما عاشقی بود و همین!! نه طعنه افیون، نه حربه زنجیر، نه بوی الکل، نه ساقی هجران، نه رندانگی خاطر و ... تاریک است؟؟ شمع روشن می کنیم، چراغ نفتی می افروزانیم و هیزم می سوزانیم و ... می سوزیم، می سوزیم تا گرم شویم، تا چشمانمان ببیند و بی هوا پای گربه ولگردی را لگد نکنیم.

می میریم تا به جرم زندگی کردن به حبس ابد محکوم نشویم!!

 

 

Nirvana

 

 

یکشنبه 1 اردیبهشت 1387 Date & Time :: 08:48 AM

آره ... همین بود زندگی؛

که بخوری با سرعت سیصد مستقیم تو دیوار سفارت فیلیپین. که پخش بشی مثل یک بنگی کار درست، کف خیابون. که خیلی ساده از کنارت بگذرن وقتی همه چیز رو به آخرش می رسونی. که دلت نیاد سه تار شکسته ات رو از رو دیوار برداری ...

این من، ... منم؟

یک قوطی خالی که هر کی بیاد از کنارم رد بشه یک جفتگ جانانه نثارم کنه و پرت بشم توی جوب آب و بعد بکشنم بالا و بگن که معتاد بوده، ندیده رفته تو جوب!!! 

مثل یک خواب کوتاه بود همه چی ... دیدی؟ من کی بودم؟

یک ساز مرده که هر کی هر چی دلش خواست بارم کنه و دست آخر بندازتم گوشه قفسه قناری های پر کشیدش که بگه من عاشق بودم.

این من، ... منم؟

پس دلم چی میشه؟

به کی بگم منم حرف داشتم، منم حق زندگی کردن داشتم، حق گند زدن داشتم ... نداشتم؟ به کی بگم ته جاده زندگیم هنوز منتظر یه معجزه بودم تا اونی که رفته ... نه!! بردنش، برگرده ...

این من، ... منم؟

یک آدم و یک رقم، یک رقم سیاه و زشتی که به جون هر نوجوونی داغ می زنند و تا ته عمر هی جای درد آلودش رو باید به رخ این و اون بکشی.

اینا همه یه طرف ... درد مسخره جدا شدن عشق و دوست داشتن رو به کدوم انتری حالی کنم؟

چی اومده بر سر این جامعه کهنه که به اشتیاق روشن فکری داره با مخ میره تو هر دیواری؟

خدا ... گاهی چقدر تنها میشیم!! همیشه فکر می کردم خیلی ها رو دارم، خیلی ها منو درک می کنند. اما، الان ... اینا کجان؟ کی اند؟ اصلا هستند؟

گاهی چقدر تنها میشیم!!

مثل یک مست هفت خطه که به بهانه رو کم کنی افتاد گوشه این شهر کثافت گرفته ... شهری که فقط از دور، اونم تو شبها قشنگه، تو شبها تا تاریکی نگذاره چشمات عمق کثافت رو درک کنه!!

چی شد که باید بترسم از اینکه یکی حرفامو بخونه؟

چی شد که زنجیر کردم خودمو به تخت تا این گند افیون از جونم بگذره!! افیونی که اصلا وارد بدنم هم نشده!!

... چه میشه کرد؟ یکجا به نام همین روزگار!! روزگاری که او هم مرا تنها گذاشت ...

آره این من، ... همین من بودم! ولی دنیا مال من بود، آسمونش، خیابوناش، همه حرفاش، درداش مال منم بود، مال منم هست!!

اینجا که دیگه آزادیه بیان هست، نیست؟ یا اینجام باید هزار جور رنگ عوض کنم تا اشکامو کسی نبینه و بگه اینم عجب دل نازکیه و به گفتن طفلکی و آخی و الهی، تو دلش مسخره ام کنه!؟

آره ... من همینم!! ترجیح می دم تمام حرفامو خیلی واضح و روشن بگم تا اینکه بخوام شصت بار خودمو بکوبم به دیوار تا کسی حالیش بشه چی می گم و شاید!! خوشش بیاد ... هر کی دلش خواست می فهمه، هر کی دلش نخواست، نفهمه!! دیگه چه فرقی میکنه؟ هان ... چه فرقی می کنه اگه از پشت بوم بیفتی پایین یا کسی جفت پا بگیره برات و بیفتی!!

آره ... من همینم!! اینجام دیگه آزادم، ... دلم بخواد معتاد می شم بدون هروئین، دلم بخواد داد می زنم مثل دیوونه ها، دلم بخواد کارتون خواب میشم تا کسی نبینتم، مست میشم ... میشم یه انگل!! چیه؟ ... انگل کلاس نداره؟

خسته شدم از همه این حرفا ...

دیوونه ها مگه قلب ندارن؟ ... ندارن؟

آره ... همین بود زندگی؛

که یه روز برگرده بهت بگه که دیگه کاری باهات ندارم، آزادی ... می تونی بری به جهنم!!

به چه گناهی محکوم شدم به تنهایی؟

تقصیر من بود؟

تقصیر من بود که جرات اعتراض داشتم؟

که تونستم جلوی هر کس و ناکسی در بیام؟

که حرفام خیلی ها رو متاثر می کرد و به جرم اعدام عواطف کوبوندنم با سرعت سیصد توی دیوار سفارت فیلیپین!!

آره ... همین بود زندگی،

خوب چیه مگه؟ ... این منم همین من بود!! لااقل به جرم نکره اعدامم نمی کنن.

می فهمم که این من ...

 

 

 

 

با صدای دلنشین رضا صادقی، دل من

دل من حالش خوشه، اصلا بلد نیست بگیره؛

ولی خیلی تنگ میشه، گاهی می ترسم بمیره!!

 

اما بازم به خودش میاد و سوسو می زنه،

باز حیاط خلوت سینمو جارو میزنه.

میگمش تا کی می خوای عاشق بشی و بشکنی؟

به روی خودش نمیاره می پرسه با منی!؟

با کی ام؟ با تویه عاشق پیشه سر به هوا،

با توئه دیوونه دربه در بی سر و پا،

با تو که هر چی دارم می کشم از دست توئه،

با تو که هر جا میرم مسیر دربست توئه!!

 

کی می خوای دست از سر آبروی من بر داری؟

کی می خوای عقلی که دزدیدی سر جاش بذاری؟

کی می خوای بزرگ بشی سنگین بشینی سر جات،

سر به راه بشی و دنیا رو نذاری زیر پات؟

 

دل من حالش خوشه، اصلا بلد نیست بگیره؛

ولی خیلی تنگ میشه گاهی می ترسم بمیره!!

 

دل من حالش خوشه، اصلا بلد نیست بگیره؛

ولی خیلی تنگ میشه گاهی می ترسم بمیره ...

 

 

 

 

پنجشنبه 22 فروردین 1387 Date & Time :: 09:37 AM

مگر ما چه می خواستیم؟

جز لحظه ای از آتش مهر که گرمایش بدون هراس و دلهره وجودمان را تسکین بخشد!؟

جز هوای بی قراری دستهایمان که به هم نرسید!؟

جز شکستن سکوت تلخی که فضای خالی بینمان را در بر گرفته بود!؟

اینها مگر کجای کار طبیعت را لنگ وا می گذاشت؟

چه بگویم خدا؛

از اینها که فقط دردها را با زخم های کاری پاسخ می دهند.

از اینها که به سادگی از برابر چشمان خیسمان می گذرند ... که دنیا مکان درد است!

جواب شاخه گل خشکیده ای که هرگز معنای محبت را نفهمید چه می شود؟

جواب دستهایی که تا هزاران قیامت خالی می ماند چه می شود؟

دلم عذاب می کشد از آنچه توبیخش می کنند.

از آنچه به گناه یاد می کنند.

این گناه ... آن گناه ... این چه زندگیست که نباید هایش بیشتر از باید هایش شده است؟

مگر انتظار ما از نباید ها چیست؟

حرمت عشق را نگه نداشتیم؟

این دروغ های باور ساز هوس و شهوت چیست که بار عاشقان می کنند؟

این تهمت های تلخ که هر شانه ای را فرو می اندازد از سنگینی ...

به کدامین راه نرفته هر روزمان به فکر گناه کبیره است؟

این دل بی استخوان ما چه می شود؟

قرار نبود به زوال برویم ... بود؟

تو خدایی نه چوبه اعدام که هر که خطا کند به دوزخش کشیده شود!!

تو خدایی نه ضربه شلاق که بوی الکل را از دهان پاک کند!!

تو خدایی نه دانه گندم که به دست ناشیانه آفت نابود شود!!

تو خدایی نه توبه نامه یک قلب که به جرم گشتن در هوای آزاد بی آبرو شود!!

من متهمم؛

متهم زجر هایی که نباید می کشیدم،

متهم دلم که شکست،

متهم دانه های اشکم که از ضربه شلاق بر خاست،

متهم نفس هایم که به جرم راهیابی به جاده های بی عابر، در میان نام اعدام بریده شد.

متهم تنم که به حکم تیربارانش از هم گسیخت.

متهم احساسم که سنگ سار شد.

متهم ...

این بود زندگی؟

خدا گفتی زندگی سرشار است از عطر شکوفه ها آنگاه که سر باز می کنند از لحظه های بهار.

گفتی زندگی سر شارست از محبت یک گنجشک ...

مگر نگفته بودم می ترسم، می ترسم از آدم ها، از زمین، آسمان ...

گفتم یا نگفتم که بگذار همین جا ساکت و آرام باشم و کاری به کار هیچ کس نداشته باشم؟

گفتی تنهایی دلت خواهد گرفت ... گفتم میان زندگی دیگر تنهایی نیست؟

خدا بگو به حرمت اشک هایت تنهایی چیست؟

من کجا تنها بودم آنگاه که در جواب سوال هایم لبخند می زدی!؟

حالا که لبخند تو را هم از یاد برده ام ...

حالا که سکوت شده تنها کس بی کسم.

حالا ...

این بود زندگی ... ؟

 

 

 

 

یکشنبه 18 فروردین 1387 Date & Time :: 08:46 AM

جایی حدود تاریکی، آتشی به پاست.

آتشی، سالها در انتظار عابری که دستهایش از زور سرما می لرزد.

آدمها انگار فراموش کرده اند. همه گرم بودن ها را، آتش ها را، نور ها را ...

و کسی بیهوده می نوازد.

و کسی بیهوده تمام دردهایش را در پس ریتمهای تند، پنهان می کند.

او می خواند از دلتنگی، عشقی که مدتهاست جای خالیش را احساس می کند اما،

همه چیز پنهان است ...

حتی اشکهایش که نرسیده به مژه ها، خشک می شوند.

تا گاه گاه عبورهای بی انتها،

سکه های کم اعتبار را نصیبش کند.

هر چه می خواهی اسمش را بگذار،

عاشقی که از بی رنگی گدایی می کند ...

دیگر مهم نیست.

دل کوچکش که شکست،

گدایی و ثروت بی معناست.

و او خوب می داند، اگر دانه های اشک سرریز شوند دیگر، عابران هم به او اعتنا نخواهند کرد.

و او شبی را گرسنه خواهد ماند ...

پس بنواز آهنگ های غم آلوده ای که پنهان می شوند میان ریتم های شاد.

شاید لحظه ای کسی از لرزش دستانت، چیزی را احساس کند.

این شبها برای دلتنگی، جا هست ...

و برای چشم هایی که صبورانه اشک را پنهان می کنند.

و برای چهره ای خسته و کهنه که به گوشه ای خیره است.

بدون اینکه بداند تا کجا زنده خواهد بود.

و اگر روزی رفت،

هیچ قطره بارانی بر جای خالیش نخواهد بارید.

به یاد اشکهایی که روی صورتش خشکید.

به یاد اینکه هیچ کس دلش برای او تنگ نخواهد شد ...

 

 

 

 

پنجشنبه 15 فروردین 1387 Date & Time :: 10:47 AM

پا به پای زمین رفتم،

تمام کوچه های کهنه را

که مهر را بیابم و شاید میان سنگفرش ها آرامش پنهان باشد.

یا میان رقص شاخه ها.

هوای تازه ایست، غزل.

غروب در انتظار نشسته است.

چه انتظار بیهوده ای دارد آنگاه که حتی هبوط یک ستاره نیز

دوای درد من نخواهد بود.

کجاست سرخی روی آسمان؟

خیالی نیست؛

فراموش می کنم حتی چشم هایم را که روزی خیره بود میان ژرفای غروب.

اینجا نه هست ها می بینند، نه نیست ها می فهمند ...

بماند که شعر های سپیدم را فروختم به هر که هست و نیست. به سرخ ها و سبز ها،

به تلاطم هاله ای که گرد ماه را گرفته بود.

چه ساده بود، دلم!

چه ساده بود، دلم؛

« در وطنی که تنها مرگ را به مساوات تقسیم می کنند » ...

کسی اگر از آسمان هم دلش بگیرد، به دوزخ خواهد رفت؟

 

ادامه مطلب