آره ... همین بود زندگی؛
که بخوری با سرعت سیصد مستقیم تو دیوار سفارت فیلیپین. که پخش بشی مثل یک بنگی کار درست، کف خیابون. که خیلی ساده از کنارت بگذرن وقتی همه چیز رو به آخرش می رسونی. که دلت نیاد سه تار شکسته ات رو از رو دیوار برداری ...
این من، ... منم؟
یک قوطی خالی که هر کی بیاد از کنارم رد بشه یک جفتگ جانانه نثارم کنه و پرت بشم توی جوب آب و بعد بکشنم بالا و بگن که معتاد بوده، ندیده رفته تو جوب!!!
مثل یک خواب کوتاه بود همه چی ... دیدی؟ من کی بودم؟
یک ساز مرده که هر کی هر چی دلش خواست بارم کنه و دست آخر بندازتم گوشه قفسه قناری های پر کشیدش که بگه من عاشق بودم.
این من، ... منم؟
پس دلم چی میشه؟
به کی بگم منم حرف داشتم، منم حق زندگی کردن داشتم، حق گند زدن داشتم ... نداشتم؟ به کی بگم ته جاده زندگیم هنوز منتظر یه معجزه بودم تا اونی که رفته ... نه!! بردنش، برگرده ...
این من، ... منم؟
یک آدم و یک رقم، یک رقم سیاه و زشتی که به جون هر نوجوونی داغ می زنند و تا ته عمر هی جای درد آلودش رو باید به رخ این و اون بکشی.
اینا همه یه طرف ... درد مسخره جدا شدن عشق و دوست داشتن رو به کدوم انتری حالی کنم؟
چی اومده بر سر این جامعه کهنه که به اشتیاق روشن فکری داره با مخ میره تو هر دیواری؟
خدا ... گاهی چقدر تنها میشیم!! همیشه فکر می کردم خیلی ها رو دارم، خیلی ها منو درک می کنند. اما، الان ... اینا کجان؟ کی اند؟ اصلا هستند؟
گاهی چقدر تنها میشیم!!
مثل یک مست هفت خطه که به بهانه رو کم کنی افتاد گوشه این شهر کثافت گرفته ... شهری که فقط از دور، اونم تو شبها قشنگه، تو شبها تا تاریکی نگذاره چشمات عمق کثافت رو درک کنه!!
چی شد که باید بترسم از اینکه یکی حرفامو بخونه؟
چی شد که زنجیر کردم خودمو به تخت تا این گند افیون از جونم بگذره!! افیونی که اصلا وارد بدنم هم نشده!!
... چه میشه کرد؟ یکجا به نام همین روزگار!! روزگاری که او هم مرا تنها گذاشت ...
آره این من، ... همین من بودم! ولی دنیا مال من بود، آسمونش، خیابوناش، همه حرفاش، درداش مال منم بود، مال منم هست!!
اینجا که دیگه آزادیه بیان هست، نیست؟ یا اینجام باید هزار جور رنگ عوض کنم تا اشکامو کسی نبینه و بگه اینم عجب دل نازکیه و به گفتن طفلکی و آخی و الهی، تو دلش مسخره ام کنه!؟
آره ... من همینم!! ترجیح می دم تمام حرفامو خیلی واضح و روشن بگم تا اینکه بخوام شصت بار خودمو بکوبم به دیوار تا کسی حالیش بشه چی می گم و شاید!! خوشش بیاد ... هر کی دلش خواست می فهمه، هر کی دلش نخواست، نفهمه!! دیگه چه فرقی میکنه؟ هان ... چه فرقی می کنه اگه از پشت بوم بیفتی پایین یا کسی جفت پا بگیره برات و بیفتی!!
آره ... من همینم!! اینجام دیگه آزادم، ... دلم بخواد معتاد می شم بدون هروئین، دلم بخواد داد می زنم مثل دیوونه ها، دلم بخواد کارتون خواب میشم تا کسی نبینتم، مست میشم ... میشم یه انگل!! چیه؟ ... انگل کلاس نداره؟
خسته شدم از همه این حرفا ...
دیوونه ها مگه قلب ندارن؟ ... ندارن؟
آره ... همین بود زندگی؛
که یه روز برگرده بهت بگه که دیگه کاری باهات ندارم، آزادی ... می تونی بری به جهنم!!
به چه گناهی محکوم شدم به تنهایی؟
تقصیر من بود؟
تقصیر من بود که جرات اعتراض داشتم؟
که تونستم جلوی هر کس و ناکسی در بیام؟
که حرفام خیلی ها رو متاثر می کرد و به جرم اعدام عواطف کوبوندنم با سرعت سیصد توی دیوار سفارت فیلیپین!!
آره ... همین بود زندگی،
خوب چیه مگه؟ ... این منم همین من بود!! لااقل به جرم نکره اعدامم نمی کنن.
می فهمم که این من ...

با صدای دلنشین رضا صادقی، دل من
دل من حالش خوشه، اصلا بلد نیست بگیره؛
ولی خیلی تنگ میشه، گاهی می ترسم بمیره!!
اما بازم به خودش میاد و سوسو می زنه،
باز حیاط خلوت سینمو جارو میزنه.
میگمش تا کی می خوای عاشق بشی و بشکنی؟
به روی خودش نمیاره می پرسه با منی!؟
با کی ام؟ با تویه عاشق پیشه سر به هوا،
با توئه دیوونه دربه در بی سر و پا،
با تو که هر چی دارم می کشم از دست توئه،
با تو که هر جا میرم مسیر دربست توئه!!
کی می خوای دست از سر آبروی من بر داری؟
کی می خوای عقلی که دزدیدی سر جاش بذاری؟
کی می خوای بزرگ بشی سنگین بشینی سر جات،
سر به راه بشی و دنیا رو نذاری زیر پات؟
دل من حالش خوشه، اصلا بلد نیست بگیره؛
ولی خیلی تنگ میشه گاهی می ترسم بمیره!!
دل من حالش خوشه، اصلا بلد نیست بگیره؛
ولی خیلی تنگ میشه گاهی می ترسم بمیره ...
